![]() |
![]() |
|
|
تقدیم به روح بزرگ شادروان استاد قیصر امین پور بی مقصد واشیانه پرکشیدی قیصر بی علت و بی بهانه پر کشیدی قیصر اینجا همه دلتنگ تو بودن ولی ناگه ز میانه پر کشیدی قیصر رفتی و نگفته خواندی غزل مرگ و وداع این گونه چه شاعرانه پر کشیدی قیصر احساس لطیف عشق را چه تفسیر شدی اخر تو چه عاشقانه پر کشیدی قیصر ناگهان اینه ها بعد تو بی خواب شدند که تو بی گفتن قصه ی شبانه پر کشیدی قیصر عمری غزلت تازه نگه داشت دلم زیبا و غم الود و جوانه پر کشیدی قیصر این مرثیه ام بوی غم وغصه نداشت اخر که تو بی غصه به خانه پر کشیدی قیصر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
ديدي عشقي نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن ادمای با وفا و مهربون دروغ میگن اونا که میان به این بهونه که اومدن از تو شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده بزار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن اونا که با کتاب و ایه میخوان بگن تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم تویه چشام نگاه نکن این لحظه های اخرم آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم ویرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره خدانگهدار عزیزم خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت غریب بودم نامردمان تورو ازم ربودنت میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنات منو از اینجا روندنات میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره خدا نگهدار عزیزم...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
اگر یادتان ماند و باران بارید دعایی به حال بیابان بکنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم تویه چشام نگاه نکن این لحظه های اخرم آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم ویرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره خدانگهدار عزیزم خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت غریب بودم نامردمان تورو ازم ربودنت میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنات منو از اینجا روندنات میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره خدا نگهدار عزیزم...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
گفتي : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفتي : رو قلبت . گفتم مگه
مي توني ؟ گفتي : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه
يادگاري بمونه. يه خنجر برداشتي . گفتم اين چيه ؟
گفتي : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشتي و با تيزي خنجر نوشتي . دوست دارم ديوونه.
تو رفتي ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجر
يادگاري ات رو قلبم مونده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
عاشقانه نجوا کنیم
* گفتم: ((عشق)) مثل آبراه باریکی است که از یک اقیانوس بزرگ جاری شده و به پای تک درختی رسیده است. مبدأ آن بی انتهاست، امّا مقصد آن تنها یک نقطه است.
* گفت: آیا نمی شود این آبراه عشق را به چند قسمت کنیم، شاید چند درخت دیگر را نیز آبیاری کند؟
* گفتم: نه!... آن زمان سهم آن تک درخت آنقدر کم می شود تا آنجا که یک روز حتی ریشه هایش نیز می خشکد.
* گفت: باز هم بگو ...
* گفتم: ((عشق)) مثل یک پرنده در حال پرواز است. شاید تا اوج آسمان پرواز کند و تا فراز ابرها پیش برود... شاید هم در همان اولین پر زدن هایش با گلوله یک شکارچی، شکار شود و بیفتد به زمین.
* گفت: چه باید کند تا تیر نخورد؟
* گفتم: چشم هایش را باز نگه دارد و با چشم باز پرواز کند.
* گفت: می دانی شاد ترین غم زندگی، ((عشق)) است؟
* گفتم: پس دعا کنیم خدا بار این غم قشنگ را از ما نگیرد.
* گفت: ... امّا اوّل باید دعا کنیم خدا لیاقتش را به ما بدهد، آن موقع ((غم عشق)) خودش سراغ ما را میگیرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
و ماه در اوج آسمان می رود
و ما در گوشه اي از شب
همچنان به گفت و گوي دست ها
گوش فرا داده ايم و ساكتيم
و در چشم هاي هم ، يكديگر را مي خوانيم
در چشم هاي هم ، يكديگر را مي بخشيم
و من همه ي دنيا را در چشم هاي او مي بينم
و او همه ي دنيا را در چشم هاي من مي بيند
و ما در چشم هاي هم ساكتيم
و در چشم هاي هم يكديگر را مي شناسيم
يكديگر را مي بينيم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم
و ماه در اوج آسمان مي رود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
آخرين شب گرم رفتن ديدمش
لحظه هاي واپسين ديدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب گفتمش از گريه لبريزم مرو گفتم او را لحظه اي ديگر بمان در نگاهش خيره ماندم بي اميد بوسه هاي گريه آلودم نشست ناگهان آهي كشيد و گفت واي گريه را بس كن مرا آتش مزن شعله زد در من چو ديدم موج اشك اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت از سخن مانديم و با رمز نگاه با نگاه آخرينش بين ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
نمی دانم برای جواب سلام دلم به چه اشتیاقی لبهایت را می گشایی اما من این جا با بلندترین احساسم سلام می کنم خوبی نازنینم یک عالمه حرف دارم حرفهایی که از دوریت انباشته شدند از کجا شروع کنم نمی دانم چه از اخر چه از اول شروع کنم تمامش به تو ختم می شود نوشتن این که پرنده های خیالم چقدر هوای اسمان ابی ات را کرده اند با این که دلم بی تاب سبزی چشم هایت شده فقط می شود سیاه کردن این کاغذ می شود پر کردن وقت تو تویی که حتی زحمت خواندن نوشته هایم را به خود نمی دهی ناراحت نشو اخر دلتنگت که می شوم فقط نوشتن این نامه ها ان هم به امید خواندنشان ارامم می کند قول می دهم که هر وقت دلم هوایت را کرد مدام برایت ننویسم اما اگر دلم بهانه گرفت دیگر نمی توانم تو به مهربانی وجودت ببخش خوب من اگر روزی احساست به یاد این دل خسته هم افتاد ازنگاه گرمت بی نصیب نگذارش می سپارمت به همان خدای اسمان ابی دلت دوستت دارم به هر بهانه ای که بگویی شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
چقدردلم برایت تنگ شده انقدر که فقط نام زیبای تودران جای می گیرد عزیز من ، قلب من ای کاش می شد اشکهای طوفانی ام را قطره قطره جمع کرد تا تو در دریای غم الود ان غروب چشمانم را نظاره کنی ای کاش می شد فقط یکبار فریاد بزنم دوستت دارم و تو صدایم را می شنیدی نمی دانم چطور،کجا وچگونه باید به تو برسم ای کاش بجای عکس زیبایت وجود نازنینت پیش رویم بود و حرف های نا گفته ام را می شنیدی به راستی که تو اولین عشق راستینم هستی شاید در گذشته هرگز این چنین عاشق نشده بودم اما حال خوب می دانم که فقط با شنیدن نام زیبایت چشمانم بی اختیار می بارد ای امید اخرینم بدان که هر روز هر ساعت و هر لحظه به درگاه افریدگار تو دعا می کنم تا فقط یکباربتوانم چشمانم را زندانی نگاهت کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
ندانستم که تو از تبار ما نیستی هم کیش وهم دیار ما نیستی ندانستم که من از اهل زمین تو از اسمان با من غریبه ای بیش نیستی من کویر، تو باران من وتوهم انتظار، اه ببخشید یادم نبود تو که امام زمان نیستی در این شبهای سکوتم بجز یک واژه بیش نیستی ندانستم که من سنگ ، تو شکستنی تر از اینه خلوت چشمهایم که نیستی ندانستم من کابوس شب و توجز یک رویا بیش نیستی چه بگویم ندانستم که تو در باورم نیستی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
می روی تـا بـا نـبودن عشق را پـرپـر کـنـی
می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تر کـنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نـبـاشم ، می تـوانـی روزها را سـر کـنی ؟ در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد آیـنـه شو ، گریـه ام را حس کـنی ، باور کـنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقـبـت میخواسـتی در قـلـب من خنجـر کـنـی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کـاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
سفر عشق و شروع کن دلت و بزن به دريا بيا با يک دل مجنون بشيم آواره صحرا امشب و با دلي خسته بيا اشک غم بباريم دلا رو تو دست بگيريم توي کربلا بزاريم باز طوفانی شده دریای دل موج سر بر ساحل غم میزند باز هم خورشید رنگ خون گرفت بر زمین نقشی ز ماتم میزند می نویسم شرح این غم نامه را داستان مشک و اشک و تیر را می نویسم از سری کز عشق دوست کرد حیران تیغه شمشیر را گوئیا با آن همه بیگانگی آب هم با تشنگان بیگانه بود در میان آن همه نامردمی اشک آب و دیده ها پیمانه بود تیغ ناپاکان برآمد از نیام خون پاکی دشت را سیراب کرد خون خورشید است بر روی زمین کآسمان تشنه را سیراب کرد می شود خورشید را انکار کرد؟ زیر سم اسبها در خاک کرد؟ می شود آیا که نقش عشق را از درون سینه هامان پاک کرد؟ گر نشان عشق را گم کرده ایم در میان آتش آن خیمه هاست گر به دنبال حقیقت میرویم حق همینجا حق به روی نیزه هاست گریه ها بر حال خود باید کنیم او که خندان رفت چون آزاد شد ما سکوت مرگباری کرده ایم ....او برای قرنها فریاد شد بازهم در ماتم روی حسین باز هم در سوگ آن آلاله ایم یادتان باشد حیات عشق را وامدار خون سرخ لاله ایم ای خدا حالم چرا اینگونه است حال من امشب چرا وارونه است این دلم امشب کبابم میکند مثل شمعی اب ابم میکند هیچ تفسیری بر این احساس نیست جز حسین و اکبر و عباس نیست امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
من حاصل عمر خود ندارم جز غم درعشق ز نيک و بد ندارم جز غم يـــک همــدم با وفا ندارم جز درد يـــک مونـس نامزد ندارم جز غم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
هرگز عاشق به دنيا نيامدم ، ولی عاشق شدم ، تو همين دنيا .در ميان تمامی فصل های تکراری زندگانی ، فصلی از عشق رقم خورد ،فصلی که تکراری نبود .عشق تکرار تکرار ندارد ، مگر آدمی چند بار عاشق می شود ؟ اينک عاشق هستم ، عاشق می مانم و عاشق می ميرم .اگر زياد نخواسته باشم ... می خواهم در کنارم باشی !تو نيز عاشق شو ، عاشق بمان و ...باشد که در آن دنيا نيز عاشق زيستن را باهم تجربه کنيم ...تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم شايد هيچ اثری بر اين سرمای زمستانی نداشته باشد ، اما ...برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی !!!پس بیا عاشق باش .............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت توسط شهروز نمازی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
شاعران کهن |
|
RSS
|